|
دوستم بدار شاید فردایی نباشد
|
رقیق بی وفا را کم تر از دشمن نمی دانم
سرم قربان آن دشمن که بویی از وفا دارد
![]()
![]()
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
![]()
![]()
ما را یک دل از خوبان جدا نیست
ولی صد حیف خوبان را وفا نیست
به دوستان دل سپردن کار سهل است
ز دوستان دل بریدن کار ما نیست ........
تقدیم به N&T از طرف s&E
اگر زندگی چنین است
بر مرگ آفرین باد....
سال نو بر همه مبارک![]()
![]()

تا حالا کفشاتو نگاه کردی؟؟!
دو عاشق
دو همراه
که بی هم می میرن
با هم خاکی می شن
بدون هم زیر بارون نمیرن
کاش آدما هم از کفشاشون یاد بگیرن ![]()
من راست گفتم که برای تو زنده ام

در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در می زند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در می زند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی
هر شب به من سر می زند
غم هم اگر نباشد
تنهای تنها می شوم
شب است و
من و شب و تنهایی و خاطره جمعیم
جمعی پر از معنی
پر از هیاهو
پر از سکوت
تنهایی در گوشه ای نشسته و هیچ نمی گوید
شب هم برای همسایه ها خواب سفارشی می دهد
فقط خاطره است که بیدار مانده و فکر و ذهن و هوش و حواسم را چه عاشقانه نوازش می دهد...

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
گفتم: برای هیچ!
گفتم: تو برای که زنده ای؟
گفت :برای او که برای هیچ زنده است.
گفتم : تا چه حد مرا دوست داری؟
گفت :تا تمامی ستارگان آسمان
آسمان را نگریستم اما ستاره ای نیافتم .

امروز را به خاطر امروز زندگی کن
نه به خاطر دیروز و نه در آرزوی فردا
پشت سرم راه نرو شاید نتونم راهنمای خوبی باشم
جلوی من قدم بر ندار شاید نتونم دنبالت بیام
کنارم راه بیا و دوستم داشته باش
لاله از سوز عطش نهاده سر بر روی خاک
ابر بی انصاف را بنگر که بر دریا گریست .
نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

پس پشت پنجره عادت مرگه
باغ پاییزی ما مسلخ برگه
واژه پوسیده دل غزل گرفته
جایی که شبنم گل خود تگرگه
وقتی هر شب زده ای ستاره چینه
از تو خوندن از تو سر رفتن و موندن
حیرت و حسرت ذیرینه همینه
دانستم که
در پنهان لباس مرد هم نامرد بسیار است .

بسترم
صدف خالی یک تنهایی است
و تو چون مروارید
گردن آویز دگرانی ....

یادت می یاد گفتی به من
عشق تو رو به دل دارم
دروغ می گفتی اما
من راست راستکی دوست دارم
سر به سرم گذاشتی و
چند روزی موندگار شدی
گفتی که همدمم می شی
هم رنگ روزگار شدی
چشمات به من دورغ می گفت
اما بازم می خواستمت
وقتی که رفتی به سفر
به انتظار نشستمت
یش خودم دلم می گفت
که بر می گردی از سفر
برگشتی اما چه جوری
دستت تو دست یه نفر...
دلم که باور نمی کرد
از تو یه دستی خورده بود
اون روز نشست و گریه کرد
که بازی رو نبرده بود
بعد از سرود عشق تو
دلم دیگه شعری نخوند
همرنگ آدما شد و
عاشق هیچ کسی نموند .
چه کسی خواهد گفت
که چگونه از دم حادثه ها
در تهاجم می شکنند عاطفه ها
و تمام خاطرات زندگی
از بلندای هراس انگیز خشم
نا جوانمردانه در قعر حماقت
سرنگون می گردند .....

ما رو باش رو چه درختی اسم مون و جا می ذاریم ما رو باش ...........
ما همه صیدیم و دنیا دام ماست
جان سپردن در قفس فرجام ماست
زندگی![]()
چون اول امتحان می گیره بعد درس می ده .
شب شد
آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب
آسمان را جستجو می کرد
ناگهان ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان سر به زیر انداخت .
" گل ها خیانت نمی کنند "
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با ما نبودی
آن که می پنداشتم
باید هوا باشد
و یا حتی
گمان می کردم این تو ؛
باید از خیل خبرچینان جدا باشد
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من
چنان همسفره شب
باید از جنس من و عشق خدا باشد
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما
و حتی
در حریم ما .
